داستان عشق من (1)

نویسنده: elmira a

 

داستان عشق من (1)

خدا به من یه هدیه داد اونم تو بودی . همیشه آدم هدیه های گرانبهاشو یه جای مطمن قایم می کنه اما من هرچی گشتم نتونستم یه جای مطمن برای نگهداری از تو پیدا کنم . توی کمو توی قفسه توی جعبه حتی توی گاو صندوق هم ممکن بود کسی پیدات کنه و از من بدذ دت .پس رفتم سراغ قلبم قلب خنجر خرده و خراب من شایستگی پنهون کردن تو رو نداشت ولی چیکار میتونستم بکنم این امن ترین جا بود جایی که هیچ کس دستش به تو نمی رسید پس تو رو توی اون جا دادم . چه راحت و آروم توی دلم جا گرفتی و خودتو عزیز کردی . هر روز با وجودت احساس مسکنم چقدر جای خنجر ها و ضخم ها بهتره حتی دیگه سوزشی احساس نمیکنم و این ها همش به خاطر وجود توست و این آهنگی که داره از توی دلم پخش میشه و همه رو متوجه خودش کرده و منو مست و مجنون خودش همون آهنگ عشق که به خاطر وجود توست  تو که هدیه خدایی .

خدایا تو منو انتخاب کردی که این هدیه با ارزشو که از جون برام با ارزش تره بهم بدی نمیدونم لیاقتش رو دارم یا نه نمیدونم سزاوار این همه قشنگی و عشق هستم یا نه ولی ازت میخوام هیچ وقت هدیه ات رو از من نگیری هر لحظه مهرشو توی دلم بیشتر کن بین ما عشق صداقت احترام و گذشت رو به امانت بذار ما هم قول میدیم با تمام ذرات وجود شکر گذارت باشیم و هیچ وقت فراموش نکنیم که این ها همه از برکات و الطاف توست هیچ وقت ما رو از هم جدا نکن و این احساس رو ابدی قرار بده تا زمانی که مرگ ما رو از هم جدا کنه .

 

() نظرات

 

داستان

نویسنده: elmira a

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


 

 

() نظرات

 

عاشقم

نویسنده: elmira a

 

 

دوست دارم تا اخرین باقیمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته

نفس كشیدن من تنها با یاد اوری زنده بودن تو امكان پذیر است

همین كه گاه نگاه چشمان پر از عشق یا سردی تو را میبینم برایم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زیباست

اگر روزی از دیار من سفر كنی با چشمانی نابینا شده از گریستن در نبودت جای

قدمهایت را بر روی سنگفرش خیابان گل باران میكنم

 

             

 

() نظرات

 

دوست دارم

نویسنده: elmira a

 

 

خسته شدم از بس چشم به در دوختم

 نامه هام ندای دوست داشتنت رو میدند

از بس اسمتو صدا کردم دیواره اسمتو بلد شدند

از بس گریه کردم اشکی برای چشمام نمونده

از بس داد زدم صدام گرفته تو رو روز و شب صدا

 می کنم شاید روزی ببینمت شاید روزی حست

 کنم شاید بتونم ببوسمت

شاید روزی برات بمیرم

 

() نظرات

 

تو

نویسنده: elmira a

 

 

تقدیم به تو که : یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی

نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است

هر چه بر من گذشت حقم بود من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من كه دوستت دارم


 

() نظرات

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

نویسنده: elmira a

 

 

                   

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق !

گاهی چقدر ما آدما بد میشیم  !اگه یکیو دوست داشته باشیم ازش پنهون می کنیم تا شاید بیشتر جذب ما بشه

گاهی خیلی راحت دل یکیو میشکنیم و به روی خودمون هم نمیاریم

گاهی با احساس یه نفر بازی می کنیم و ادعا می کنیم دوسش داریم در صورتی که فقط بهش عادت کردیم

گاهی حتی از خودمون هم دور میشیم و خودمونم فراموش میکنیم

گاهی حتی از خدامونم دور میشیم

گاهی اینقدر قلبمون سیاه میشه که هیچ کسی رو به غیر از خودمون نمیبینیم

گاهی زنده ایم ولی اگر نباشیم  بهتره

گاهی دیگه نمیشه اسممونو آدم گذاشت !!!

پس بیاین هرجایی که هستیم خودمونو بشناسیم و یه عاشق واقعی باشیم و دلمونو صاف کنیم تا خدا هم

دستمونو بگیره و با دلمون همراه بشه

عید بر تمامی عاشقان مبارک

 

() نظرات

 

تست روانشناسی

نویسنده: elmira a

 

 

 

آیا شما به‌ راحتی‌ دوست‌ پیدا می‌كنید؟


خواهشمنداست به سئوالات زیر با دقت پاسخ دهید و سپس کلید مشاهده نتیجه را فشار دهید.
 
1. یكی‌ از همكلاسی‌ هایتان‌ دقیقا لباسی‌ مثل‌ لباس‌ شما می‌خرد. آیا شما:
او را به‌ خاطر سلیقه‌اش‌ تحسین‌ می‌كنید.
به‌ او می‌گویید كه‌ نباید آن‌ را برای‌ مدرسه‌ بپوشد چون‌ اول‌ شما آن‌ را خریده‌اید.
اگر قصد تقلید از شما را دارد، از او می‌خواهید منصرف‌ شود.

2. یكی‌ از دوستانتان‌ به‌ طور اتفاقی‌ كتاب‌ مورد علاقه‌ شما را پاره‌ می‌كند. آیا شما:
در عوض‌ یكی‌ از كتابهای‌ او را پاره‌ می‌كنید.
به‌ او می‌گویید اشكالی‌ ندارد، می‌دانید كه‌ فقط اتفاقی‌ بود.
از دوستی‌ با او اجتناب‌ می‌كنید تا عین‌ آن‌ كتاب‌ را برایتان‌ بخرد.

3. در كلاس‌ نقاشی‌ كسی‌ كه‌ كنار شما نشسته‌ است‌ نقاشی‌ خیلی‌ قشنگی‌ كشیده‌ است‌. آیا شما:
او را عزیز دردانه‌ معلم‌ صدا می‌زنید.
به‌ او می‌گویید كه‌ فكر می‌كنید كارش‌ خارق‌ العاده‌ است‌.
وقتی‌ حواسش‌ نیست‌ سعی‌ می‌كنید نقاشی‌ او را خراب‌ كنید.

4. شخص‌ جدیدی‌ اواسط ترم‌ وارد كلاس‌ شما می‌شود. آیا شما:
به‌ دوستانتان‌ می‌گویید كه‌ به‌ او بی‌ محلی‌ كنند. خوب‌، برای‌ این‌ كه‌ او فرد جدیدی‌ است‌؟
قبل‌ از این‌ كه‌ جایی‌ برای‌ نشستن‌ پیدا كند با او دوست‌ می‌شوید.
در صورتی‌ كه‌ او اول‌ شروع‌ به‌ صحبت‌ كند با او حرف‌ می‌زنید.

5. یكی‌ از دوستانتان‌ كفش‌های‌ نامناسبی‌ پوشیده‌ است‌. آیا شما:
به‌ روی‌ خود نمی‌آورید، این‌ گونه‌ مسایل‌ برای‌ شما اهمیت‌ ندارد.
در مقابل‌ دوستان‌ دیگرتان‌ به‌ او می‌گویید كه‌ خیلی‌ كج‌ سلیقه‌ است‌.
به‌ او می‌گویید كه‌ كفش‌های‌ قدیمی‌ او را بیشتر ترجیح‌ می‌دهید.

6. دوست‌ صمیمی‌تان‌ می‌خواهد با یكی‌ دیگر از همكلاسی‌هایتان‌ دوست‌ شود. آیا شما:
شر او را از دوستتان‌ باز می‌كنید؟ به‌ هر حال‌ دوستتان‌ نباید با كس‌ دیگری‌ دوست‌ شود، قبل‌ ازاین‌ كه‌ شما با او دوست‌ شده‌ باشید.
شروع‌ می‌كنید به‌ تمسخر و خندیدن‌ به‌ آن‌ شخص‌.
شما هم‌ از دوستی‌ با یك‌ فرد جدید اظهار علاقه‌ می‌كنید.

7. لطیفه‌ای‌ را تعریف‌ می‌كنید و یكی‌ از دوستانتان‌ متوجه‌ آن‌ نمی‌شود. آیا شما:
برای‌ این‌ كه‌ خجالت‌ نكشد وقتی‌ كسی‌ كنارتان‌ نیست‌، برایش‌ توضیح‌ می‌دهید.
ترجیح‌ می‌دهید دیگر برای‌ او لطیفه‌ای‌ تعریف‌ نكنید.
شروع‌ می‌كنید به‌ ایراد گرفتن‌ از این‌ كه‌ چرا اینقدر دیر متوجه‌ مطلب‌ می‌شود.

8. جمعی‌ از دوستانتان‌ یكی‌ از همكلاسی‌ هایتان‌ را دوست‌ ندارند و تصمیم‌ به‌ او بی‌محلی‌ كنند. آیاشما:
به‌ آنها می‌پیوندید و شروع‌ به‌ غیبت‌ از او می‌كنید.
با او صحبت‌ نمی‌كنید ولی‌ در آخر روز به‌ او می‌فهمانید كه‌ منظوری‌ از این‌ كار نداشته‌اید.
واهمه‌ای‌ ندارید از این‌ كه‌ دوستانتان‌ بدانند شما هنوز به‌ او علاقه‌مندید.

9. متوجه‌ می‌شوید كه‌ یكی‌ از دوستانتان‌ پس‌ از كلاس‌ ورزش‌ بوی‌ عرق‌ می‌دهد. آیا شما:
با صدای‌ بلند می‌گویید چه‌ بوی‌ ناخوشایندی‌.
با او به‌ آرامی‌ صحبت‌ می‌كنید و راهی‌ به‌ او پیشنهاد می‌كنید.
از او دوری‌ می‌كنید تا زمانی‌ كه‌ مشكلش‌ را حل‌ كند.

10. یكی‌ از همكلاسی‌ هایتان‌ خیلی‌ خجالتی‌ است‌. آیا شما:
او را به‌ جمع‌ خود دعوت‌ می‌كنید و از او می‌خواهید به‌ شما ملحق‌ شود.
او را به‌ حال‌ خود می‌گذارید، چون‌ شما به‌ اندازه‌ كافی‌ دوست‌ دارید.
او را برای‌ این‌ كه‌ بی‌ دست‌ و پاست‌ و حوصله‌تان‌ را سر می‌برد مسخره‌ می‌كنید.

 

 

 

 

() نظرات

 

تصاویر عاشقانه

نویسنده: elmira a

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب...

 

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

love

نویسنده: elmira a

 

 

 

ای کاش

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند

ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

تا بگویم که .

من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

تا بداند غم شبها یم را....

تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را.........

قانون دنیا تنهایی من است..............

و تنهایی من قانون عشق است....

و عشق ارمغان دلدادگیست........

و ان سرنوشت سادگیست...........


خسته شدم

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس كه تنها دویدم... اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گریه كردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ایستادم

 


نصیحت

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

 


 

 

() نظرات

 

کوچه

نویسنده: elmira a

 

 

             

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :‌

“حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”

باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!”

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

() نظرات

 

عاشقانه

نویسنده: elmira a

 

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .

 

() نظرات

 

عشق واقعی

نویسنده: elmira a

 

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
نیت كنید و اشاره فرمایید و فال خود را بگیرید
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

() نظرات

 

تقدیم به تمام عاشقان

نویسنده: elmira a

 

 

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

() نظرات

 

انتظار

نویسنده: elmira a

 

 

                              

                

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

 برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

() نظرات

 

چند نکته از نگاه شکسپیر

نویسنده: elmira a

 

 

 

۱-هرگز از شنیدن آنچه شرافتمندانه انجام داده ای شرم نداشته باش .

      ۲-  بعضی بی گناهان نیز از آسیب رعد و برق در امان نمی مانند .

      ۳- اشتباه را محکوم کن نه آنکه را اشتباه از او سر زده .

۴-عبادت کن فراموش کن وبخشنده باش.                                                    

 

۵- به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن .

 

۶- عشق آتشین د اشته باش به او که باید تا مدت ها از او دور باشی .

 

۷-آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود .

       ۸-ستایش آنچه از دست رفته است یاد آوری آن را شیرین تر می کند .

 

() نظرات

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو